... من و غـــــــم های دلم ...

اینجا... غم خاطره هاست....







man fahmidam ke baraye zendegie khodam harfi nadaram

man miram... in bar baraye hamishe

!!!khodahafez .....forEver.......



دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



ســــــــــلامـــــــ

نو بهـــــــار اســـــتـ در آنـــــ کـــوشـــــ کــــهـ خـــوشــــدلــــــ بــــــاشیــــــــــ

عیـــــــــد همـــــــه ی دوســــــتـــــانــــــــ عزیـــــــــــــــرمــ مــــبـــــااااااااررررررررکـــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزوم اینه که سال خوبی در انتظار هممون باشه

 

بچه که بودم وقتی به رسیدن سال نود و دهه ی نود فکر می کردم مخم سوت می کشییییییید

سال نود؟؟؟؟؟؟تعجب

اما الان که یه ذره بزرگتر شدم می بینم سال نود تموم شد و رفت!!!!!

مثل برق و واقعا غیر قابل باور

چطوری 89 شد 91؟؟؟


ادامه مطلب


دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



خدایا کفر نمی‌گویم، 
 
 پریشانم،
 
 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
 
 مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
 
 خداوندا!
 
 اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
 
 لباس فقر پوشی
 
 غرورت را برای ‌تکه نانی
 
 ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
 
 و شب آهسته و خسته

 تهی‌ دست و زبان بسته

 به سوی ‌خانه باز آیی
 
 زمین و آسمان را کفر می‌گویی
 
 می‌گویی؟!
 
 خداوندا!
 
 اگر در روز گرما خیز تابستان
 
 تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 و قدری آن طرف‌تر
 
 عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 نمی‌گویی؟!

 خداوندا!

 اگر روزی‌ بشر گردی‌

 ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

 خداوندا تو مسئولی

 خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 در این دنیا چه دشوار است،

 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 



پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



خسته ام

خسته خسته خسته

دنیا!! بدطور خسته ام کردی

تقصیر تو نیست!!

تقصیر من هم نیست....

می روم خستگی در کنم... خسته تر می شوم!!

امروز 19 اسفند...... و من..... خسته تر از 24 بهمن.....


ادامه مطلب


جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



سلام

بنده تصمیم گرفتم که یه مدت برم تو لاک خودم و از این دنیای بسیار بی در و پیکر خداحافظی موقت بکنم

خلاصه که ولنتاین و تولدم و سال نو رو به خودم و دوستان تبریک می گم

عـهـــد کــــردم کـــه دگـــــر مـــی نـــخورم

به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر...!!!!

ما رفتیم تو تیریپه واقعیت و این حرفا....  حالا ببینیم چقدر دووم میارم.....

اینو هم نوشتم واسه همون یکی دوتا دوستی که شاید بیان و ببینن ما نیستیم

 

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند...

 



دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



دلم لک زده

برای صحن انقلاب

آنجا که همیشه خودم را پیدا می کردم

و زیارت امین الله:

السلام علیک یا امین الله فی ارضه....

امروز خودم را گم کرده ام...

گم کرده ام

بدجور!!!

حواست به من هست.... شمس الشموس؟!!

 

دلم برای اذن دخول خواندن لک زده

اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک....

دلم برای دیدن طلایی ترین رنگ دنیا لک زده

دلم خیلی تنگ است

منتظرم دستم را بگیری

 

همین جا بود که می ایستادم و نگاهم را به خورشید ایوان طلایت می دوختم...

همیشه .. همین روبرو...

فقط تو  مرا می فهمیدی

فقط تو

حالا گم شده ام در میان آدم ها

در خودم گم شده ام!!



پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



انگار دیر نیست!

برای تمام کردن همه ی آغازها

برای تمام کردن اجبارها

برای تمام کردن قانون ها

انگار باید از یک جایی تمام کرد

نه شروع!

برای شروع دیگر بس است

بــــس اســـت

باید تمام کرد!

می خواهم از این جا به بعد دیگر تمام کنم

برای همه شروع ها دیر شده

چون من دیگر به اندازه ی کافی خسته ام

چون من دیگر توان ندارم

چون من بریده ام

دیگر فرصتِ تمام کردن است!!



چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



باز هم اشتباه کردم

آن همه بعد آن همه حرفی که با خودم زدم

آن هم بعد آن همه هشداری که به خودم دادم

آن هم بعد آن همه خستگی که خودم فقط از آن با خبر بودم

بعد آن همه خط و نشان که برای خودم کشیدم

خودم خوب می دانستم

اما باز هم اشتباه کردم!!!



چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



خدایا!

دلیل شکستگی ام را نمی دانم!!

چرا؟؟!!

چرا شکسته دلم؟؟

چرا آدم ها به این سادگی دل یکدیگر را می شکنند؟؟

مگر نه اینکه ما باید احساس داشته باشیم؟؟!!!!



شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



تاریکی زندگی ام

به خورشیدی مانند تو نورانی، برای روشن شدن..

نیاز دارد

دستم را بگیر

السلام علیک یا سلطان یا علی ابن موسی الرضا

یا شمس الشموس....



دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



بعضی ها حالم را بدجور به هم می زنند

خیال می کنند که همه در خوابند!!

خیال می کنند

همه مثل خودشان در خوابند...



شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



چقدر مسخره ست

لحظاتی ارزشمندی را که داری، بی خودی

 و برای هیچ و پوچ

 و برای آدم هایی که اصلا آدم نیستند!!

از دست می دهی

حالم بهم می خورد

از آدم ها

که دنبال قانون های زندگی اند

و بیشتر از دل خوشی که دارند



شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



با دردهایم چه کنم؟

قلبم دیگر توان ندارد

می خواهم فریادشان بزنم

اما....

وقتی کسی صدایم را نشنود........

نمی توانم

خسته ام

این دردهای لعنتی را از روی قلبم،

کسی نیست که بردارد؟؟



جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود .... خاموش ...

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد



چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



بیستون بر سر راه است مباد از شیرین

خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید..........



سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



....... امشب می خواهم دست دلم را به تو بسپرم

به تو

حرف هایم را با تو خواهم زد

مرا با بی قراری هایم دریاب



جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



هان! غروب روز عاشوراستی

کربلا پر شور و پر غوغاستی

قتلگاه از خون هفتاد و دو تن

موج زن چون لُجِّه‏ ی دریاستی

کشتیِ بشکسته‏ ی آل رسول

غرقه در دریای بی‏ پهناستی

وه چه دریایی که موج خون او

در گذر از گنبد میناستی

ناخدا، افتاده در گرداب خون

بحر هستی، سخت طوفان زاستی

رفته از چرخ برین تاب و سکون

در تزلزل توده ‏ی غبراستی

هر کجا، پیداست آشوبی بزرگ

هر طرف هنگامه ‏ای برپاستی

خیمه‏ ها، با حالتی افروخته

کربلا را انجمن آراستی

هر یکی زآن خیمه ‏های سوخته

غم فزای عترت طاهاستی

بانویی، با قامتی همچون کمان

از دو چشم خویش خون پالاستی

پیکر صد پاره ‏ی خون خدا

در میان کشته ‏ها پیداستی

پا نهاده در میان بحر خون

گرم سیر کشته ‏ی اعداستی

دست بالا برده سوی آسمان

در سخن با ایزد یکتاستی

کاروان بار سفر بسته‏ ست و، او

فارغ از دنیا و ما ‏فیهاستی

زینب آماده است از بهر وداع

صحنه‏ ای جانکاه و جانفرساستی

گوید: ای جان عزیز از جای خیز!

کاین وداع آخرین ماستی

دیده چون وا کرد آن اُختُ الولی

دید پیدا، آنچه ناپیداستی

اجتماعی دید گرد قتلگاه

کز فغان‏ شان محشری برپاستی

اشک ‏ریزان انبیاء و اولیا

در تحیّر سیّد بطحاستی

در یمینش: مظهر کلِّ جلال

تیغ بر کف حضرت مولاستی

در یسارِ حضرت ختمی مآب

حضرت صدیقه‏ ی زهراستی

نوح پیغمبر که شیخ الانبیاست

گرم آمنّا و صدَّقناستی

زین تجلی، خَرَّ‏موسی صَعِقا

کربلا در جلوه چون سیناستی

آمده عیسی ز چرخ چارمین

در کَفََش، انجیل و یوحَنّاستی

خون فشان گردیده چشم عرشیان

اشک ریزان دیده‏ ی حوراستی

زینب از این پرده آمد در شگفت

گفت: گویا محشر کبراستی!

در بغل بگرفته زینب، شاه را

در تماشا، عالم بالاستی

قدسیان، زین صحنه در جوش و خروش

پر فضا از بانگ واویلاستی

لیلهُ‏ الاسری بود یارب! و یا

قاب قوسین است و اَواَدنی‏ ستی؟

شد جدا یک قوس از قوس دگر

این سخن، کوتاه و پرمعناستی!

کاروان سالار دشت کربلا

عازم شام مصیبت زاستی

شد بلند از قتلگه بانگ اذان

وه چه خوش آوای روح افزاستی!

این صدای آشنا یارب! زکیست

کاین چنین نغز و خوش و زیباستی!

دید می‏ گوید اذان شاه شهید

کاین سفر بس سخت و جان فرساستی

هر کجا روی آوری تو، کربلاست

روز تو همرنگ عاشوراستی

یادگار خیمه‏ های سوخته!

کربلایت: شام محنت زاستی

ای زبانت ذوالفقار مرتضی!

غم مخور! پیروز بر اعداستی

تو ببر کالای ما بهر فروش

حق، خریدار چنین کالاستی

خون سرخم، تا قیام منتقم

گرم جوشش اندرین صحراستی

محمد علی مجاهدی (پروانه)



جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



گرچه خیلی وقته از اون زلزله ی اساسی این اواخر ژاپن می گذره اما حیفم اومد اینو ننویسم

و فکر می کنم این وقایع بیشتر می خواد همین درس ها رو به ما بده که بیشتر یاد بگیریم که چجوری زندگی کنیم!!

نمی دونم.. شاید با خوندنش یکم به رگ غیرت آدم بودنمون! (نه مسلمون و شیعه) به همین نوع بشر بودنمون، بر بخوره

و از این مدل الگوهای زندگی و انسانیت یکم یاد بگیریم

فکر می کنم هرچه بیشتر این مطلب رو گسترش بدیم زودتر به اصل اون چیزی که داریم براش زندگی می کنیم برسیم

امیدوارم!!

حالا اصل ماجرا

ده نکته درست و درمون از زلزله ی ژاپن

 

1- آرامش

حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نشد و میزان تاثر و اندوه خود به خود بالا رفته بود

2- وقار

صفوف منظم برای آب و غذا بدون هیچ حرف زننده و یا رفتار خشن

3- توانمندی

به عنوان نمونه معماری باور نکردنی؛ به طوریکه ساختمان ها به طرفین پیچ و تاپ می خوردند ولی فرو نمی ریختند

4- رحم و شفقت

مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه ی خود را تهیه می کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند

5- نظم

غارتگری دیده نشد، زورگویی یا از دست دیگران ربودن دیده نشد فقط تفاهم بود

6- ایثار

پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاه ها ادامه دهند

7- مهربانی

رستوران ها قیمت ها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان

8- آموزش

از بچه تا پیر همه دقیقا می دانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند

9- وسایل ارتباط جمعی

در انتشار اخبار خوددار بودندو از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرام بخش

10- وجدان

هنگامی که برق یک فروشگاه رفت، مردم اجناس را برگرداند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند

 

کاش بدونیم که می شه یه جور دیگه زندگی کرد

کاش بدونیم یه راه های دیگه ای هم برای رسیدن به خواسته هامون وجود داره

کاش بدونیم که خودمون فقط تو این دنیا زندگی نمی کنیم

کاش بدونیم می تونیم با انجام ندادن خیلی کارا، نه انجام دادن، به دیگران و به خودمون آرامش رو هدیه بدیم

کاش....



پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



اگر داغ رسم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از ردپای دقایق نبود

اگر ذهن آینه خالی نبود

اگر عادت عابران بی خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبور نسیمانه ای را به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست

شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را باد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر باد می ایستاد

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پر پر بچینم

تو را می توانستم ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم



پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



وقتی با ناملایمات روبه رو می شوی

هنوز می توانی ادامه دهی

می دانی که زندگی پر از فراز و نشیب است

و تو تازه اول راهی!

وقتی با دردها رو به رو می شوی هنوز توان ادامه دادن را داری!

وقتی غم ها را حس می کنی.. هنوز نای نفس کشیدن را داری

اما

وقتی همه زندگی ات ناملایمات شود

هر لحظه ات "درد" باشد

وقتی غم ها تو را در خود فرو می برند

و وقتی خاکستر خستگی را روی شانه ها و قلبت حس می کنی...

دیگر نمی توانی نفس بکشی

آن لحظه است که همه چیز تمام می شود

همه چیز ت م ا م می شود

دیگر نمی توانم..............



پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | ZaINaB SaDaT | نظرات () |



www . night Skin . ir